قرآن و اهل بیت همیشه در کنار هم هستند
تاسوعا و عاشورای حسینی رو تسلیت میگم
¤ نوشته شده در ساعت 11:33 قبل‏ازظهر توسط سعید | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

((جواب سلام ))

روزى شخص خلافكارى را بحضور عبدالملك آوردند. آن شخص به محض ورود، با صداى بلند گفت : ((السلام عليك يا امير! عبدالملك با عصبانيت گفت : ((لا سلام الله عليك : سلام خدا بر تو نباشد.)) آن شخص ‍ گفت : ((يا امير! خداوند چنين نفرموده : بلكه در سوره نساء فرموده : (وَ اِذا حُيّيتُمْ بِتَحيّةٍ فَحَيُّو بِاَحْسَنَ مِنْها اَوْ رُدُّوها.)(60): هرگاه به شما تحيت بگويند، پاسخ آن را بهتر از آن بدهيد، يا لااقل به همان گونه پاسخ گوئيد. و همچنين در سوره انعام فرموده : (وَ اِذا جاءَكَ الذَّينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ.)(61):(يعنى هرگاه ، آنانكه به آيات ما ايمان آورده اند، نزد تو آيند بگو سلام بر شما باد.) عبدالملك از اين جواب خوشنود شده و او را بخشيد.
.........................

60- نساء / 86.

61- انعام / 54.

*******

منبع:

نام كتاب : جلوه هائى از نور قرآن در قصه ها و مناظره ها و نكته ها

اثر: عبدالكريم پاك نيا

¤ نوشته شده در ساعت 7:27 بعدازظهر توسط سعید | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (7)

آيت الله اصفهانى‏؟؟
سيد ابوالحسن اصفهانى در سال 1284 هجرى قمرى در دهكده مديسه واقع در جنوب غربى فلاورجان اصفهان به دنيا آمد و زير نظر مستقيم پدرش نشو و نما كرد.
بيش از چهارده سال نداشت كه نزد پدر رفت و تقاضا كرد تا به او اجازه دهد درس دينى و حوزه‏اى بخواند.
پدر مخالفت كرد و گفت:
اگر چنين كارى را انجام دهى، من عهده دار مخارج زندگى و تحصيل تو نمى‏شوم!
سيد ابوالحسن كه عشق به تحصيل، در جانش جوانه زده بود، مودبانه گفت:
اشكالى ندارد، شما فقط اجازه بدهيد، بقيه‏اش را خودم بر عهده مى‏گيرم!
سيد ابوالحسن پس از كسب اجازه از پدر، به قصد ادامه تحصيل به اصفهان كه در آن زمان يكى از حوزه‏هاى مهم علمى شيعه بود، عزيمت نمود و در حجره‏اى در زاويه مدرسه صدر اصفهان سكونت گزيد و مشغول تحصيل علوم دينى شد.
ايام زمستان فرا رسيد، در حالى كه سيد ابوالحسن نه فرشى داشت و نه چراغى! شبى از شب‏ها پدرش به اصفهان مسافرت كرد و براى ديدن فرزندش، به مدرسه صدر رفت و با آن وضع رقت بار و نابهنجار سيد ابوالحسن مواجه گرديد. پدر با زبان ملامت‏آميز گفت:
نگفتم طلبه نشو، طلبگى گرسنگى دارد، محروميت دارد و...
سخنان پدر بر قلب كوچك و پاك و باصفاى سيد ابوالحسن تاثير كرد و سيد دگرگون شد، آن گاه به طرف قبله ايستاد و حضرت امام زمان (عج) را مخاطب قرار داد و گفت:
اى امام زمان (عج)! عنايتى كن، تا نگويند كه ما آقا نداريم!
چند دقيقه نگذشته بود، كه درب مدرسه را زدند، فراش درب را باز كرد و معلوم شد، يك نفر با سيد ابوالحسن كار دارد. سيد ابوالحسن شخصى را ديد، پنج ريال به او داد و گفت:
يك شمع هم در طاقچه اطاق است، آن را روشن كن، تا نگويند شما آقا نداريد!
سيد ابوالحسن در طول دوران تحصيل از نظر مالى، سخت در مضيقه بود، به طورى كه بعد از خواندن كتابى، ناچار مى‏شد آن را بفروشد و از پول فروش آن كتاب بعدى را تهيه كند. اما فقر و تنگدستى مانع از ادامه تحصيل او نشد و او با تحمل مشكلات، تحصيلات خود را با عشق و علاقه زيادى دنبال كرد.
با اينكه سيد ابوالحسن خودش با سختى و تهيدستى زندگى مى‏كرد، ديگران را بر خود ترجيح مى‏داد. روزى براى تامين مخارج ضرورى زندگى، لحاف خود را براى فروش به لحافدوز سپرده بود، مردى كه فوق العاده مستحق و بينوا بود، به سيد ابوالحسن مراجعه كرد و وضع زندگى و مشكلات زياد خود را برايش شرح داد.
سيد ابوالحسن فرمود:
نزد لحافدوز برو و پول لحاف را بگير، زيرا تو از من محتاج‏ترى!
سيد ابوالحسن اصفهانى درسهاى سطوح عاليه و نزد جمعى از بزرگان و استادان در اصفهان آموخت و در سال 1307 براى ادامه تحصيل، عازم نجف اشرف گرديد. در نجف از محضر علماء حوزه علميه نجف بهره برد و طولى نكشيد كه به درجه اجتهاد رسيد و به نشر فرهنگى اسلامى و پرورش شاگردان همت گماشت.
استعمار انگليس كه در آن زمان، در صحنه بين المللى به صورت يك غول وحشتناك درآمده و دنيا را در مقابل خود، به زانو درآورده بود، به بهانه حفظ پايگاه‏هاى خود در عراق، به اين كشور اسلامى لشگر كشيد و آن را به اشغال نظامى خود درآورد. كار به جايى رسيد، كه رشيد عالى نخست وزير عراق فرار كرد و ابتداء به ايران و سپس به مصر رفت. امير عبدالله، دائى ملك فيصل و نورى سعيد به اردن پناهنده شدند. در سال 1341 هجرى قمرى انتخابات فرمايشى براى ملك فيصل انجام شد، كه اعتراض جمع زيادى از علماء و شخصيت‏هاى علمى و مذهبى را به دنبال داشت و از سوى آن‏ها انتخابات تحريم گرديد.
آيت الله سيد ابوالحسن اصفهانى در اين رابطه اعلاميه‏اى صادر كرد. اما حاكمان مستبد عراق، اين شخصيت بزرگ را همراه با جمعى از فقهاء حوزه علميه كربلا و نجف به ايران تبعيد كردند.
آيت الله اصفهانى طى استقبال باشكوه مردم، وارد حوزه علميه قم شد و فعاليت‏هاى سياسى و مذهبى خود را در ايران دنبال كرد. پس از يازده ماه، حكومت عراق بر اثر فشار مردم و روحانيون با نفوذ مجبور شد، در تصميم خود تجديد نظر كند و علماء تبعيدى را در هيجدهم رمضان سال 1342 به عراق بازگردانيد.
در سال 1346 حاج آقا نورالله نجفى و حدود سيصد نفر از طلاب و فضلاء آگاه و مردم اصفهان، به منظور اعتراض به خودكامگى‏هاى رضاخان پلهوى به قم مهاجرت كردند و قيام سراسرى تمام كشور را فرا گرفت.
آيت الله اصفهانى كه در عراق بود و از شخصيت‏هاى ممتاز و معتبر محسوب مى‏شد، از قيام مردم و روحانيون عليه رضاخان، حمايت‏هاى زيادى نمود.
در سال 1355 پس از وفات شيخ عبدالكريم حائرى در قم و آيت الله ميرزا حسين نائينى در نجف، زعامت بلامنازع آيت الله اصفهانى در اغلب مناطق اسلامى مسلم گرديد و او به عنوان مجتهد اعلم، رهبيرى شيعيان را بر عهده گرفت.
يكى از صفات برجسته آيت الله اصفهانى صبر و بردبارى حيرت‏انگيز او بود. آيت الله شهيد مصطفى خمينى نقل كرده است:
من هيچ كس را صبورتر از آيت الله اصفهانى نمى‏شناسم زير اين مرجع عاليقدر شيعه، در كوران مبارزاتش عليه سياست‏هاى ظالمانه انگليس، در يك روز پر همهمه به نماز ايستاد و هزاران نفر از مومنين در صف‏هاى بهم فشرده ايستادند و مثل هميشه به او اقتداء كردند. از جمله فرزندش آيت الله زاده اصفهانى نيز در صف اول نماز و پشت سر پدر به نماز ايستاد.
نمازگزاران ركعت دوم نماز را مى‏خواندند و در حال سجده بودند، كه ناگهان فريادى بلند شد كه:
فرزند آقا را كشتند!!
بلافاصله صف‏هاى نماز از هم پاشيد و نماز برهم خورد، ولى آيت الله اصفهانى، هم چنان نماز خود را ادامه داد و آن را به پايان رسانيد. بعد از سلام آخر نماز سر را برگردانيد و با منظره هولناكى روبرو شد. او ديد سر فرزند دلبندش گوش تا گوش بريده شده و بدنش در خون غوطه ور است!!
آيت الله اصفهانى با ديدن شهادت ناگهانى فرزندش فقط سه بار گفت:
لا اله الا الله...
و با شهامت حيرت انگيزى با اين مصيبت دردناك، صبورانه برخورد نمود و هرگز قطره اشكى در سوك فرزند عزيزش، بر گونه هايش نغلطيد و از اين مهم‏تر، قاتل فرزند را كه خائنى به نام على اردهالى بود، عفو نمود.
از اين عالم ربانى تاليفات ارزشمند و شاگردان فراوانى به يادگار مانده است، كه هركدام به نوبه خود در ادامه نشر فرهنگ اسلامى تاثير زيادى داشته و دارند.
آيت الله سيد ابوالحسن اصفهانى روز دوشنبه نهم ذى حجه سال 1365 هجرى قمرى در كاظمين ديده از جهان فرو بست. هنگامى كه جسد پاك او را به صحن علوى آوردند، آيت الله كاشف الغطاء خطاب به پيكر مطهرش چنين گفت:
اى نزول يافته در جوار پروردگار عالميان چنين سعادتى بر تو گوارا باد! چه زندگى سعادتمندانه و رحلت پسنديده‏اى داشتى!
زندگى تو، آن گونه با تدبير و حسن سياست توام بود كه علماء گذشته را در بوته فراموشى قرار دادى و بقيه را به رنج افكندى. گويى كه تو دو بار به دنيا آمده بودى، يك بار براى كسب تجربه و درايت و بار ديگر براى بكار بستن آن!.
¤ نوشته شده در ساعت 8:24 بعدازظهر توسط سعید | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

فرشته مرگ

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: در شب معراج ، خداوند مرا به آسمانها سير مى داد، در آسمان فرشته اى را ديدم كه لوحى از نور در دستش ‍ بود، و آنچنان به آن توجه داشت كه به جانب راست و چپ نگاه نمى كرد و مانند شخص غمگين ، در خود فرو رفته بود، به جبرئيل گفتم : اين فرشته كيست ؟
گفت : اين فرشته مرگ (عزرائيل ) است كه به قبض روحها اشتغال دارد گفتم : مرا نزد او ببر، تا با او سخن بگويم ، جبرئيل مرا نزدش برد، به او گفتم : اى فرشته مرگ آيا هر كسى كه مرده يا در آينده مى ميرد روح او را تو قبض ‍ كرده اى و يا قبض مى كنى ؟
گفت : آرى ، گفتم : خودت نزد آنها حاضر مى شوى ؟ گفت : آرى خداوند همه دنيا را همچنان در تحت اختيار و تسلط من قرار داد، همچون پولى كه در دست شخصى باشد، و آن شخص ، آن پول را در دستش هرگونه كه بخواهد جابجا نمايد. هيچ خانه اى در دنيا نيست مگر اينكه در هر روز پنج بار به آن خانه سر مى زنم ، وقتى كه گريه خويشان مرده را مى شنوم به آنها مى گويم :
گريه نكنيد من باز مكرر به سوى شما مى آيم تا همه شما را از اين دنيا ببرم .

عالم برزخ ص 38 - بحارالانوار 6 ص 141

¤ نوشته شده در ساعت 6:08 بعدازظهر توسط سعید | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

زلیخا و حیا ؟؟!!

آن وقت كه زليخا دنبال يوسف بود تا از او كام بگيرد، و پيشنهاد گناه را به يوسف داد، ناگهان يوسف ديد: زليخا روى چيزى را با پارچه اى پوشانيد.
يوسف فرمود: چه كردى ؟ گفت : صورت بت خود را پوشاندم كه مرا در حال گناه نبيند.
يوسف فرمود: تو از جماد حيا مى كنى كه نمى بيند من سزاوارترم از كسى كه مرا مى بيند و از آشكار و نهانم داناست ، حيا و شرم كنم .

نمونه معارف 4/385 - بحرالمحبة غزالى ص 94.

¤ نوشته شده در ساعت 6:01 بعدازظهر توسط سعید | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

لینک سخنرانی
¤ نوشته شده در ساعت 3:49 بعدازظهر توسط سعید | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

منوی وبلاگ

درباره ما

آخرين پست ها

شاخه ها

لینک ها

نویسندگان

لينکدونی

آمار

ديگر

©2006 - Powered by AftaBlog.com